تبليغاتX
سپیده دم
سپیده دم
در اقليت بودن تنها بودن نيست...
 
نوشته شده در تاريخ 90/10/03 توسط  *atefeh* |
گفتم خدایا از همه دلگیرم ،گفت حتی من؟

گفتم نگران روزی ام ، گفت آن با من !

گفتم خیلی تنهایم ، گفت تنها تر از من ؟

گفتم درون قلبم خالیست ،گفت پرش کن از عشق من !

گفتم دست نیاز دارم ،گفت بگیر دست من !

گفتم از تو خیلی دورم ،گفت من از تو نه !

گفتم آخر چگونه آرام گیرم ؟ گفت با یاد من !

گفتم با این همه مشکل چه کنم ؟ گفت توکل به من !

گفتم هیچ کس کنارم نمانده ! گفت به جز من !

گفتم خدایا چرا اینقدر میگویی من ؟ گفت چون من از تو هستم و تو از من!!!

 بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

این پست ثابت است ...

 


برچسب‌ها: فقط خدا
نوشته شده در تاريخ 91/02/17 توسط  *atefeh* |
مردی چهار پسر داشت آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه

شان روییده بود ، پسر اول در زمستان ، دومی در بهار ، سومی در تابستان و چهارم در پاییز به کنار

 درخت رفتند .

سپس پدر همه را فرا خواند و از آنها خواست بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند :

پسر اول : درخت زشتی بود ، خمیده و در هم پیچیده .

پسر دوم : درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید و شکفتن .

پسر سوم : درختی پر از شکوفه های زیبا ، با شکوه ترین صحنه ای بود که تا به امروز دیده بودم .

پسر چهارم: درخت بالغی بود پر از میوه ها ، پر از زندگی و زایش .

مرد لبخندی زدو گفت : شما درست گفتید ، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده

اید ! شما نمی توانید درباره یک درخت یا یک انسان بر اساس یک فصل قضاوت کنید : همه حاصل هر

 آنچه هستند و لذت ، شوق و عشقی که از زندگیشان بر می آید فقط در انته نمایان می شود ، وقتی

همه فصل ها آمده و رفته باشند !

اگر در  "زمستان" تسلیم شوید ، امید و شگوفایی "بهار " زیبایی "تابستان" و باروری پاییز را از کف

داده اید ! مبادا بگذارید درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصل های دیگر را نابود کند ! زندگی را

 فقط با فصل های دشوار نبیبنید .   


چهار شمع به آرامی می سوختند ، محیط آنقدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید .

اولین شمع گفت: " من صلح هستم ، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد . فکر می کنم

که به زودی خاموش شوم . هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد ."

شمع دومی گفت : " من ایمان هستم ، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رغبتی

 ندارم  که بیشتر از این روشن بمانم " حرف شمع ایمان که تمتم شد ، نسیم ملایمی وزید و آن را

 خاموش کرد . وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه گفت : " من عشق هستم توانایی آن را

ندارم که روشن بمانم ، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند آنها حتی فراموش

 کرده اند که به نزدیک ترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند " پس شمع عشق هم بی درنگ

خاموش شد .کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند . او گفت :" شما که می

 خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید پس چرا دیگر نمی سوزید "؟ چهارمین شمع گفت : " نگران نباش

تا وقتی من روشن هستم ، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم . من امید هستم ".

چشمان کودک درخشید ، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد .


امیدوارم هیچ وقت امیدتان را در زنگی از دست ندهید.

در آن زمان که امیدت برید از همه جا ، ببین کیست امیدت ، بدان که اوست خدا . .


برچسب‌ها: داستان کوتاه, آموزنده
نوشته شده در تاريخ 91/02/04 توسط  *atefeh* |
انگار باران چشم‌های زن، تمامی ندارد. چندسال بعد…نمی‌دانم چندسال… حرم صاحب اصلی محفل! سید، دست به سینه از رواق خارج می‌شود.

چراغ‌های مسجد دسته دسته روشن می‌شوند. الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداری برگزار شد.

آقا سید مهدی که از پله‌های منبر پایین می‌آید، حاج شمس‌الدین ـ بانی مجلس ـ هم کم کم از میان جمعیت راه باز می‌کند تا برسد بهش.

جمعیت هم همینطور که سلام می‌کنند راه باز می‌کنند تا دم در مسجد.

وقت خداحافظی، حاجی دست می کند جیب کتش…

آقا سید، ناقابل، اجرتون با صاحب اصلی محفل…

دست شما درد نکند، بزرگوار!

سید پاکت را بدون اینکه حساب کتاب کند، می‌گذار پر قبایش. مدت‌ها بود که دخل را سپرده بود دست دیگری!

آقا سید، حاج مرشد شما رو تا دم در منزل همراهی می‌کنن…

حاج مرشد، پیرمرد ۵۰ ، ۶۰ ساله، لبخندزنان نزدیک می‌شود. التماس دعای حاج شمس و راهی راه…


برچسب‌ها: داستان کوتاه

ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ 91/01/15 توسط  *atefeh* |
بگذار ابر سرنوشت هر چه می خواهد ببارد ما چترمان خداست.

روی هر پله ای که باشی خدا یک پله بالا ترست نه به خاطر این که خداست به خاطر این که دست تورا بگیرد.


ازخداپرسیدم خدایا چه چیزی  تورا ناراخت میکند خداوند فرمود هر وقت بنده ای با من سخن میگوید چنان به حرفهای او گوش میدهم  که گویی به جز او بنده ای ندارم ولی او چنان سخن میگوید انگار من خدای همه هستم الا او.


خدایا!
کمکم کن؛ پیمانی را که در طوفان با تو بستم در آرامش فراموش نکنم

در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست انجا که صفا هست در ان نور خدا هست

خدایا نگویم دستم بگیر
              عمریست گرفته ای
                             مبادا رها کنی

 

 


برچسب‌ها: فقط خدا
نوشته شده در تاريخ 91/01/06 توسط  *atefeh* |
یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من
 
که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم . 

دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به

من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند .


راستی دیگه وقت نشد یه پست جدا گانه برای سال نو بنویسم از همین جا سال نو رو به همه دوستانم

تبریک می گم و سال خوب و خوشی را برایتان آرزومندم . 


برچسب‌ها: داستان کوتاه, آموزنده
نوشته شده در تاريخ 90/12/27 توسط  *atefeh* |

كثرت نسل بشر نبود مگر در ازدواج

فطرت آدم چو بوده از ازل بر ازدواج

هر زمانى لذّتى دارد بر ابناء زمان

لذّتِ عهد جوانى هم بود در ازدواج

النكاحُ سنّتى پيغمبر اسلام گفت

تا كند بين مسلمانان مقرّر ازدواج

نصف دينش حفظگرددمى كندهركس نكاح

زين سبّب شد سنّت شرع مطهر ازدواج

مرد را بر آبروى و عزت افزايد نكاح

شكر حقّ كن چون تو را گردد ميسّرازدواج

زين عمل نقش درخشانى بعالم بازماند

كرد با زهراى اطهر چونكه حيدر ازدواج

منبع: کتاب رهگشاى جوانان


هر چی فکر کردم که دوستان اینترنتی خودم رو چطور با خبر کنم که ازم دلگیر نشن

چیزی به فکرم نرسید که چطور شروع کنم یا چی بنویسم خودتون بفهمید دیگه بابا

از اسم پست معلومه دیگه . فقط تبریک یادتون نره .

 

 

نوشته شده در تاريخ 90/12/16 توسط  *atefeh* |
 
 
کودکی با خدا گفت که تو چه می پوشی و چه می خوری ؟
 
فرمود غصه بندگانم میخورم و گناهشان می پوشانم . . .
منبع:فیس بوک



برچسب‌ها: فقط خدا
نوشته شده در تاريخ 90/12/05 توسط  *atefeh* |

روزی پادشاهی جایزه ویژه ای در نظر گرفت برای کسی که بتواند به بهترین شکل آرامش را به

 تصویر بکشد.

 بسیاری از نقاشان آثار خود را به قصر فرستادند .آن تابلو ها تصاویری بود از خورشید به هنگام

غروب، رودهای آرام ، کودکانی که در چمن می دویدند ، رنگین کمان در آسمان و قطرات شبنم

 بر گلبرگ گل سرخ .

پادشاه همه ی  تابلو ها را به دقت بررسی کرد ، اما سر انجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.

او مجبور بود از بین این دو تابلو یکی را برگزیند و به آن نقاشی جایزه بدهد. اولی ، تصویر دریاچه

آرامی بود که کوه های عظیم و آسمان آبی را خود منعکس کرده بود . در جای جایش

 می شد ابرهایکوچک وسفید را دید و اگر دقیق نگاه می کردند ، در گوشه چپ

 دریاچه خانه کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود و دود از دودکش آن بر می خواست

 که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است .تصویر دوم هم کوه ها را نمایش می داد .

اما کوه ها ناهموار بود قله هاتیز و دندانه ای بود . آسمان بالای کوه ها به طور

 بی رحمانه ای تاریک بود و ابرهاآبستن تگرگ ، باران وسیل آسا بودند .

 این تابلو با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند هیچ هماهنگی ای نداشت ، اما وقتی

با دقت به تابلو نگاه می کردی، در بریدگی صخره ای شوم جوجه پرنده ای را می دیدی . آن جا در

 میان غرش وحشیانه طوفان جوجه گنجشکی آرام نشتسته بود پادشاه درباریان را جمع کرد و

اعلام کرد که برنده جایزه ی بهترین تصویر آرامش تصویر دوم است . بعد توضیح داد :

(( آرامش چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل و بدون کار سخت یافت شود ،

بلکه معنایحقیقی آرامش این است که هنگامی که شرایط سختی بر ما می گذرد ، آرامش

 در قلب ما حفظ شود . ))  


برچسب‌ها: داستان کوتاه, آموزنده
نوشته شده در تاريخ 90/11/30 توسط  *atefeh* |

آدم های بزرگ در باره ایده ها سخن می گویند

آدم های متوسط در باره چیزها سخن می گویند

آدم های کوچک پشت سر دیگران سخن می گویند

 

آدم های بزرگ درد دیگران را دارند

آدم های متوسط درد خودشان را دارند

آدم های کوچک بی دردند

 

آدم های بزرگ عظمت دیگران را می بینند

آدم های متوسط به دنبال عظمت خود هستند

آدم های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند

 

آدم های بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند

آدم های متوسط به دنبال کسب دانش هستند

آدم های کوچک به دنبال کسب سواد هستند

 

آدم های بزرگ به دنبال طرح پرسش های بی پاسخ هستند

آدم های متوسط پرسش هائی می پرسند که پاسخ دارد

آدم های کوچک می پندارند پاسخ همه پرسش ها را می دانند

 

آدم های بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند

آدم های متوسط به دنبال حل مسئله هستند

آدم های کوچک مسئله ندارند

 

آدم های بزرگ سکوت را برای سخن گفتن برمی گزینند

آدم های متوسط گاه سکوت را بر سخن گفتن ترجیح می دهند

آدم های کوچک با سخن گفتن بسیار، فرصت سکوت را از خود می گیرند 

 

بمانیم تاکاری کنیم ، نه این که کاری کنیم تا بمانیم ... دکتر شریعتی


برچسب‌ها: آموزنده
نوشته شده در تاريخ 90/11/19 توسط  *atefeh* |
من خدا را دارم

کوله بارم بر دوش

سفری میباید

سفری تا ته تنهایی محض

هر کجا لرزیدی

از سفر ترسیدی

فقط آهسته بگو

                              من خدا را دارم ...


برچسب‌ها: فقط خدا
درباره وبلاگ

در اقليت بودن تنها بودن نيست...
(( چه بسا گروهي اندك
كه بر بسياران غلبه كردند ... ))
atefeh.asghari@ymail.com
آخرين مطالب
آرشيو
برچسب‌ها
پيوند ها
پيوندهاي روزانه

آمار سایت

ساخت كد صوتی آنلاين


بازی آنلاین



فال حافظ


فال امروز


انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس